تحصن در بیمارستان


مسجد كرامت بعد از گذشت چند سال، در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعالیت شد و آن هنگامی بود كه من از تبعید جیرفت به مشهد برگشته بودم. گمانم اواخر مهر یا آبان بود. وقتی بود كه تظاهرات مشهد و جاهای دیگر آغاز شده و به تدریج اوج هم گرفته بود. ما آمدیم و یك ستادی در مسجد كرامت تشكیل شد برای هدایت كارهای مشهد و مبارزاتی كه مرحوم شهید هاشمی‌نژاد و برادرمان جناب آقای طبسی و من و یك عده از برادران طلبه جوان آن را رهبری می‌كردند. آنجا جمع می‌شدیم و مردم هم در رفت و آمد دائمی بودند. آنجا شد ستاد مبارزات مشهد و عجیب این است كه نظامی‌ها و پلیس از چهار راه نادری كه مسجد هم سر چهارراه بود، جرئت نمی‌كردند این طرف بیایند. ما روز را با امنیت می‌گذراندیم و هیچ واهمه‌ای كه بریزند این مسجد را تصرف كنند یا ما را بگیرند، نداشتیم، اما شب كه می‌شد، از تاریكی شب استفاده می‌كردیم و آهسته بیرون می‌آمدیم و در منزلی غیر از منازل خودمان شب را می‌گذراندیم.
بعدها كه در آن بیمارستان، متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را كه از روی زمین جمع كرده بودم، به خبرنگارهای خارجی نشان می‌دادم و می‌گفتم:‌«این یادگاری ماست! ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار می‌كنند.»
شب و روزهای پرهیجان و پرشوری بود، تا اینكه مسائل آذرماه مشهد پیش آمد كه مسائل بسیار سختی بود، در آغاز، حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم. وقتی كه خبر بیمارستان به ما رسید، ما در مجلس روضه بودیم. من را پای تلفن خواستند. دیدم از بیمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غیر آشنا دارند از آن طرف خط با كمال دستپاچگی و سراسیمگی می‌گویند حمله كردند، زدند، كشتند، به داد برسید... حتی بچه‌های شیرخوار را زده بودند. من آمدم آقای طبسی را صدا زدم. آمدیم این اتاق. عده‌ای از علما در آن اتاق جمع بودند.

چند نفر از معاریف مشهد هم بودند. روضه هم در منزل یكی از معاریف علمای مشهد بود. من رو كردم به این آقایان و گفتم كه وضع بیمارستان این جوری است و رفتن ما به این صحنه به احتمال زیاد، مانع از ادامه تهاجم و حمله به بیماران و اطباء و پرستارها و... می‌شود و من قطعاً خواهم رفت و آقای طبسی هم قطعاً خواهند آمد. ما با ایشان قرار هم نگذاشته بودیم، اما من می‌دانستم كه آقای طبسی می‌آیند. گفتم ما قطعاً خواهیم رفت، اگر آقایان هم بیایند، خیلی بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند، ما به هر حال می‌رویم.
لحن توأم با عزم و تصمیمی كه ما داشتیم موجب شد كه چند نفر از علمای معروف و محترم مشهد هم گفتند كه ما می‌آئیم، از جمله آقای حاج میرزاجوادآقا تهرانی و آقای مروارید و بعض دیگر. حركت كردیم به طرف بیمارستان. وقتی كه ما از آن منزل آمدیم بیرون، جمعیت زیادی در كوچه و خیابان و بازار جمع شده بودند. دیدند كه ما داریم می‌رویم. مردم راه افتادند پشت سر این عده و ما از حدود بازار تا بیمارستان را كه شاید حدود سه ربع تا یك ساعت راه بود، پیاده طی كردیم. هرچه می‌رفتیم، جمعیت بیشتری با ما می‌آمد و هیچ تظاهر، یعنی شعار و كارهای هیجان‌انگیز هم نبود. فقط حركت می‌كردیم به طرف یك مقصدی تا اینكه رسیدیم نزدیك بیمارستان.
در مقابل بیمارستان امام رضای مشهد، یك فلكه هست كه حالا اسمش فلكه امام رضاست و یك خیابانی است كه منتهی می‌شود به آن فلكه. سه تا خیابان به آن فلكه منتهی می‌شود. ما از خیابانی كه آن وقت اسمش جهانبانی بود، داشتیم می‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. طبیعتاً ممكن نبود بتوانیم از سد آنها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقداری احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهای اهل علمی كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییری در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند و همین كار را كردیم. سرها را انداختیم پایین و بدون اینكه به روی خودمان بیاوریم كه اصلاً سرباز مسلحی در مقابل ما وجود دارد، رفتیم نزدیك! به مجرد اینكه به یك متری این سربازها رسیدیم، من ناگهان دیدم مثل اینكه آنها بی‌اختیار پس رفتند و یك راهی به قدر عبور سه چهار نفر باز شد. فكر آنها این بود كه ما برویم، بعد راه را ببندند، اما نتوانستند این كار را بكنند. به مجرد اینكه ما از این خط عبور كردیم، جمعیت ریختند و اینها نتوانستند كنترل بكنند. شاید مثلاً در حدود چند صد نفر آدم با ما تا دم در بیمارستان آمدند. بعد گفتیم در را باز كنند. بچه‌های دانشجو و پرستار و طبیب كه توی بیمارستان بودند، با دیدن ما جان گرفتند. گفتیم در بیمارستان را باز كردند و وارد شدیم و رفتیم به طرف جایگاه وسط بیمارستان. آنجا یك جایگاهی بود و گمانم مجسمه‌ای هم بود كه بعدها آن را فرود آوردند و شكستند، لكن آن موقع، مجسمه هنوز بود... به آنجا كه رسیدیم جای رگبار گلوله‌ها را دیدیم. بعد كه پوكه‌هایشان را پیدا كردیم، دیدیم كالیبر 50 بوده! چقدر اینها در مقابل مردم گستاخی به خرج می‌دادند. برای متفرق كردن مردم یا كشتن یك عده‌ای، كالیبرهای كوچك مثلاً ژ-3 هم كافی بود، اما كالیبر 50 سلاح بسیار خطرناكی است و برای كارهای دیگر به درد می‌خورد، ولی اینها در برابر مردم به كار بردند. بعدها كه در آن بیمارستان، متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را كه از روی زمین جمع كرده بودم، به خبرنگارهای خارجی نشان می‌دادم و می‌گفتم: ‌«این یادگاری ماست! ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار می‌كنند.»
داشتیم می‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. طبیعتاً ممكن نبود بتوانیم از سد آنها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقداری احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهای اهل علمی كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییری در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند و همین كار را كردیم
به هر حال رفتیم آنجا و یك ساعتی بودیم. معلوم نبود كه می‌خواهیم چه كار كنیم. با چند نفر از معممین و نیز افراد بیمارستان رفتیم توی یك اتاقی تا ببینیم حالا چه باید كرد؟ چون هیچ معلوم نبود چه خواهد شد، همین قدر معلوم بود كه تهاجم ادامه خواهد داشت. من پیشنهاد كردم كه در آنجا متحصن بشویم و همان جا بمانیم تا خواسته‌های ما برآورده شوند و قرار شد خواسته‌هایمان را مشخص كنیم. در آن جلسه حدود ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من برای اینكه این حركت هیچ‌گونه تزلزلی پیدا نكند، بلافاصله یك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاكنندگان زیر اعلام می‌كنیم كه در اینجا خواهیم بود تا این كارها انجام بگیرد. حالا یادم نیست همه این كارها چه بود؟ یكی دو تایش یادم هست. یكی اینكه فرماندار نظامی مشهد عوض بشود، یكی اینكه عامل گلوله‌باران بیمارستان امام رضا محاكمه یا دستگیر بشود. یك چنین چیزهایی را نوشتیم و اعلام تحصن كردیم. این تحصن هم در مشهد و هم در خارج از آن، اثر مهمی بخشید، یعنی بعد معلوم شد كه آوازه آن جاهای دیگر هم پیچیده و این یكی از نقاط عطف مبارزات مشهد و آن هیجان‌های بسیار شدید و تظاهرات پرشور مردم مشهد بود.